یاد روزهای سپری شده.:)
سلام خدمت مامانی گلم و عزیز دردانه های نازنینم...
ببخشید که یه مدتی نبودم و نتونستم به کوچولوهای نازنین سر بزنم و جویای احول باشم
شکر خدا توی این مدت اتفاق های خوب خیلی زیاد داشتیم و هر روز شاهد بزرگ شدن گلهای زندگیم بودم 
ثمینم که سرگرم درس و مدرسه هستش ومن هم پا به پای دانشمند کوچکم از صفحه صفحه های کتاب ها اکتشافات جدیدی به دست میاریم .از ریاضیات گرفته تا علوم و بنویسیم ...از ضلع و گوشه گرفته تا تشکیل روز و شب
خلاصه اینکه عشق مامان هر روز که میگذره بر ثوادش افزونتر میشه و میدونم که زحمتهایم به حدر نمیره و روزی میرسه که باعث افتخار مامان و بابا میشه
و اینکه دردانه ی مامان هم که دیگه راه شکم رو خوب شناخته و هر روز که میگذره بر شیتنطهایش اضافه تر میشه....حدیث کوچولوی مامان دیگه از اینکه روی زمین باشه شاکیه و خیلی بیشتر از قبل سرو صدا میکنه به همین دلیل از اواسط 4ماهگیش دیگه مجبور شدم با روروعک اجی ثمین سرشو گرم کنم البته خانوم کوچولو از وقتی با روروعک اشناشده دیگه همه جای خونمون رو با پاهای کوچکش زیره پا گذاشته و میدونه که ثمین رو کجای خونه میشه یافت و مامان از کجای خونه براش فرنی میپذه و میاره ویا بابایی از کدم سمت خونه میاد داخل
خلاصه اینکه شکر خدا دخملی هام سالم و سلامت جلو چشمام مثل شکوفه های گیلاس میچرخن و با بودنشون خونمون یه حال و هوای دیگه ای داره.....
حالا میرم سراغ عکسای این چند وقت که همشون به خاطره ها پیوستن و با دیدنشون زنده میشم
خانوم کوچولو داشت یواشکی میرفت که مچ گیری کردم

والا دیگه توی این دوروزمونه نمیشه حرفی زد
خواستم بگم کجاااااا؟؟؟؟؟
خانوم قیافه گرفت

قربون قهر کردنش بشم من

هیچی دیگه خانوم رفت لباساشو عوض کرد و اوم تا فرنی شو بخوره


با زور داشت قاشق رو از دستم میگرفت که بعد از کلی کشم کشم ......
و در اخر قیامه اوجولات مامان خوشحال از غنیمت به دست اورده


روز تولد مهدی کوچولوی عزیزم (نفس عمه)



و اینم ازیکی یه دونه های مامان 




عروسک مامان داشت توی کارهای خونه به مامانی کمک میکرد(از الکی)
دست وبالم رو گرفته بود نمیزاشت کارای خونه رو بکنم

و در اخر اینم از یه عکس دسته جمعی با مانی و مهدی گلم
(خونه دایی رامین)




یاد روزهای سپری شده.:) 



















